داستانهای ناب مدیریتی
سهندعلی اکبری
تست مدیریتی
تست مدیریتی
نویسنده: فرنود حسنی از آدرس : http://itmanagement.persianblog.ir
کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این که یک مدیر حرفه ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه. سؤال ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ بدهید و بعد با هایلایت کردن قسمت بعد از آن سؤال، پاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده اید یا خیر. (پاسخ ها به رنگ زمینه هستند و بعد از انتخاب متن به وسیله ماوس، قابل مشاهده خواهند بود)
1- از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را انجام می دهید؟
درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را داخل یخچال می گذاریم و سپس درب آن را می بندیم. هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا شما از آن دسته افرادی هستید که تمایل دارند مسائل ساده را خیلی پیچیده ببینند یا خیر!
2- حال از شما خواسته شده یک فیل را در یخچال قرار دهید. چه می کنید؟
آیا پاسخ شما این است که درب یخچال را باز می کنیم و فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم؟
نه! این درست نیست!
پاسخ صحیح این است که درب یخچال را باز می کنیم. زرافه را از یخچال خارج می کنیم. فیل را در یخچال می گذاریم و درب آن را می بندیم. این سؤال برای این است که مشخص شود آیا شما به نتایج کار های قبلی خود و تأثیر آن بر تصمیم گیری های بعدی تان فکر می کنید یا خیر.
3- شیرشاه یک کنفرانس برای حیوانات جنگل ترتیب داده است که به جز یک حیوان، همگی حیوانات در آن حضور دارند. آن یک حیوان غایب کیست؟
اگر پاسخ داده اید که اسکار برادر کوچک شیرشاه حیوان غایب است باز هم اشتباه کرده اید. یادتان رفته که فیل الان در یخچال است؟ پس حیوان غایب این جلسه باید فیل باشد! هدف از این سؤال این است که حافظه شما در به خاطر سپردن اطلاعات سنجیده شود.
اگر تا این جا به سؤالات پاسخ درست نداده اید نگران نباشید. هنوز یک سؤال دیگر مانده است.
4- باید از یک رودخانه عبور کنید که محل سکونت کروکودیل هاست. شما قایق ندارید. چه می کنید؟
خیلی ساده است! به داخل رودخانه پریده و با شنا کردن از آن عبور می کنید. کروکودیلا؟ آن ها الان در جلسه ای هستند که شیرشاه ترتیب داده! هدف از این سؤال این است که مشخص شود آیا از اشتباه های قبلی خود درس می گیرید که دوباره آن ها را تکرار نکنید یا خیر
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393ساعت 12:48 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
10 موضوعی که یک کشور را قطعاً تبدیل به جهان سوم خواهد کرد
جهان اول، دوم و سوم بیشتر از اینکه مربوط به پیشرفت تکنولوژی و سطح رفاه مردم باشد، مفاهمی هستند که با نوع تفکر، فرهنگ و رفتار یک ملت و سیستم حکومتی یک کشور گره خورده اند. بطور کل این تقسیم بندی محصول برآیند تفکرات، عملکردها و جهان بینی های همه افراد یک جامعه محسوب میشود که نهایتاً سبب میگردد کشوری در یکی از این دسته بندی ها قرار بگیرد. پر واضح است که تک تک انسانها نقش بسیار مهمی در شکل گیری این دسته بندی ایفا میکنند.
اما در میان انبوهی از مسائل که در شکل گیری یک کشور جهان سومی تاثیر دارند، در این بخش به 10 مورد اصلی آنها اشاره میکنیم:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1392ساعت 18:40 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟
در جواب گفت بله فقط یک نفر.
پرسیدند کی هست؟
در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که اخراج شدم و به تازگی اندیشه های
در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در
نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک
روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه
پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت
گفتم آخه من پول خرد ندارم
گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت
این مجله رو بردار برا خودت
گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه
بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم
تا جبران گذشته رو بکنم
اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه
میفروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان
دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره
ازش پرسیدم منو میشناسی؟
گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون
بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار
چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟
گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود
حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم
جوون پرسید به چه صورت؟
هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)
پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟
هرچی که بخوای
واقعاً هر چی بخوام؟
بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام داده ام
به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟
گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه
اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!
بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست
جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت 19:14 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
خلاصه کتاب مدیریت سیستم های اطلاعاتی MIS
خلاصه کتاب مدیریت سیستم های اطلاعاتی MIS دکتر صرافی زاده
دانلود
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1392ساعت 14:15 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
سنجش عملکرد
سنجش
پسر کوچکی وارد مغازه ای شد جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ، مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟
زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام میدهد
پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که او می دهد انجام خواهم داد،
زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است.
پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: «خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم. در این صورت شما در یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت.» مجددا زن پاسخش منفی بود.
پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مغازه دار که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: (( پسر از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری به تو بدهم ))
پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم. من همان کسی هستم که برای این خانم کارمی کند..
منبع : http://kanoonmalekan.blogfa.com
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 17:54 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
تفاوت مدیریت در ایران و انگلستان
در انگلستان موفقیت مدیر را بر اساس پیشرفت مادی و اقتصادی مجموعه تحت مدیریتش میسنجند، در ایران موفقیت یک مدیر را نمیسنجند، خود مدیر بودن نشانهای از موفقیت محسوب میشود.
در انگلستان مدیران و روسا بعضی وقتها استعفا میدهند، در ایران عشق به خدمت مانع از این امر میشود !
در انگلستان افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است ارتقا پیدا کنند، در ایران برخی افراد مادرزادی مدیر و رئیس اند و اولین شغلشان (در بیست و چند سالگی) مدیریت و ریاست است.
در انگلستان برای یک مقام دنبال فرد مناسب میگردند، در ایران برای یک فرد، دنبال مقام مناسب میگردند، و حتی در صورت لزوم یک مقام تازه ساخته میشود.
در انگلستان کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد ممکن است مدیر شود. در ایران کسی که کارمند ساده است، سه سال بعد هنوز کارمند ساده است، ولی در این مدت سه بار رئیساش عوض شده.
در انگلستان کسی که خیلی دانش و تجربه داشته باشد و بخواهند از او بیشترین استفاده را ببرند، به سمت مشاوری گماشته میشود. در ایران کسی که نخواهند ازش استفاده کنند، مشاور میشود.
در انگلستان اگر کسی از کار برکنار بشود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود. در ایران بعد از برکناری، طی مراسم باشکوهی از فرد تقدیر شده و وی را به مدیریت جای دیگری میگمارند.
در انگلستان مدیران یک اداره کارشان را به صورت گروهی انجام میدهند، اما مستقل از هم استخدام شده یا برکنار میشوند. اما در ایران افراد به صورت گروهی از یک اداره به اداره دیگر جا به جا میشوند، ولی در حین کار هیچ نوع هماهنگی ندارند.
در انگلستان برای استخدام یک رئیس دانشگاه، مثل بقیه مشاغل، در روزنامهها آگهی چاپ میکنند، از بین درخواستهای رسیده با برخی مصاحبه میکنند و سرانجام یکی را انتخاب میکنند. در ایران، برای انتخاب رئیس به افراد مورد نظر تلفن میکنند!
در انگلستان معمولا زمان پایان کار یک رئیس و شروع کار نفر بعدی از ماهها قبل مشخص است. در ایران، یک رئیس ممکن است خبر برکناریاش را همان روز بشنود!
در انگلستان، همه میدانند درآمد قانونی یک رئیس دانشگاه زیاد است، ولی در ایران مدیران و روسا انسانهای سادهزیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.
در انگلستان، شما استاد و رئیس دانشکده را به اسم کوچک صدا میزنید، در ایران استاد را با لقبهایش صدا میزنید و رئیس را صدا نمیزنید، چون به شما وقت ملاقات نمیدهد.
در انگلستان سابقه کار کافی برای تصدی یک مقام لازم است، در ایران مورد اعتماد بودن کفایت میکند.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 1:2 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
تکه های پازل
پسری کوچک تمام روز منتظر بود تا پدرش به خانه برگردد. عید کریسمس نزدیک بود و او هم مانند دیگر کودکان با انرژی زیاد منتظر رسیدن آن بود.
مادرش خیلی کار داشت. چقدر خسته کننده به نظر می رسید آشپزی، نظافت خانه و پرداخت قبض ها پسر کوچک با خود فکر کرد مادرش هیچ وقت برای بازی وقت ندارد؟ و با خود گفت او هیچ وقت نمی خواهد بزرگ شود اگر وقتی برای بازی کردن نداشته باشد همان بهتر که همیشه کوچک باشد. سپس به سمت پنجره رفت و و منتظر پدرش شد تا به خانه برگردد.
بالاخره پدرش به خانه رسید وقتی که در را باز کرد او به سمتش دوید تا از پدرش استقبال کند.
- بابا! اومدی خونه! حالا می تونیم با هم بازی کنیم!
او پدرش را در آغوش گرفت. پدر که خیلی خسته بود آهی کشید. پسرش را در آغوش گرفت. کت و کفشش را درآورد و به سمت اتاق نشیمن رفت. روی مبل لم داد و چشمانش را بست.
- بابا! بیا بازی! او دستان پدرش را گرفت و کشید.
پدر جواب داد:
- بابا خسته است، خیلی خسته تر از اونی که بتونه بازی کنه.
به نظر می رسید این بدترین چیزی بود که پسر بچه می توانست بشنود. پسر کوچوک فقط ایستاد و به پدرش خیره شد.
بابا! صدای پسر بچه لحن التماس داشت.
پدر گویا تیری در قلبش احساس می کرد اما خسته تر از آنی بود که بتواند بلند شود. دستش را حرکت داد و مجلهای از روی میز برداشت.
اما پسر بچه تسلیم نمی شد. در حالیکه پدر سعی داشت آن مجله را بخواند او آنجا ایستاده بود و از پدرش می خواست که با او بازی کند. پدر برای ساکت کردن بچه برگی از مجله را کند. نقشه یک کشور در این صفحه وجود داشت. آنگاه آن نقشه را به تکه های کوچکتر تقسیم کرد و آنرا به کودک خود داد.
- و گفت وقتی با تو بازی می کنم که این پازل را درست کنی و این نقشه را مانند اولش کنار هم بچینی.
حالا پدر مطمئن بود که می تواند برای مدتی با خیال راحت استراحت کند و چشمانش را بست. این نقشه خیلی بزرگ بود و برای پسر بچه ای به آن سن کار راحتی نبود که آن پازل تکه کاغذ پاره ها را دوباره کنار هم بچیند. پسر بچه با اشتیاق تکه های کاغذ را برداشت و رفت.
بعد از چند دقیقه ای پدر کشش آشنایی در دستش احساس کرد.
بابا من پازل را کنار هم چیدم حالا بیا با هم بازی کنیم!
پدر چشمانش را باز کرد پسر بچه کاغذ را در کنار خود داشت و همه تکه های آن بدرستی به یکدیگر چسبیده بودند.
پدر با تعجب پرسید:
چطور اینقدر سریع تونستی اینارو به هم بچسبونی؟
او اینرا گفت و از جایش بلند شد.
به نقشه نگاه کرد کامل و بی عیب و نقص بود.
پسر بچه در پاسخ گفت:
- سمت دیگر نقشه عکسی از بابا نوئل بود
پدر عکس را برگرداند بله درست بود پدر پیر کریسمس سمت دیگر نقشه بود.
پسر بچه گفت:
- من به جای اینکه پازل نقشه را درست کنم پازل بابانوئل را درست کردم و وقتی تمام شد صفحه را برگرداندم!
او به پسرش که خندان و خوشحال از این پیروزی بود نگاه کرد و با خنده به سمت او رفت و گفت:
- خیلی خوب پسرم حالا دوست داری چی بازی کنیم؟
پسر بچه مطمئن بود که این مشکل را حل می کند کاری که او انجام داد این بود که به مشکل از زاویه ای دیگر نگریست و موفق شد.
ما همیشه در تله راه های سنتی می افتیم ما هم می توانیم گاهی مانند یک پسر بچه 6 ساله فکر کنیم. نظر شما چیست؟ اگر این دفعه به مشکلی بزرگ برخورد کردید سعی کنید کودکانه به آن نگاه کنید و سعی کنید راه حلی برای آن بیابید. فکر کنید سرگرم کننده ترین راه برای حل این مسئله چیست؟ عجیب ترین روش کدام است؟ اگر هیچ چیز نداشتید چه اتفاقی می افتاد؟ خارج از چهارچوب فکر کنید افکار خود را بچرخانید و آنگاه است که می بینید ناخودآگاه شما راه حل جدیدی به شما ارائه می دهد.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 0:56 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
داستان قورباغه پخته
اگر شما يک قورباغه را در ظرفی از آب جوش بیندازید٬ بلافاصله تلاش میکند تا از داخل آن به بيرون بجهد؛ اما اگر آنرا در ظرف آبی با حرارت معمولی بیندازید در آن باقی میماند. حال اگر ظرف آب را بر روی شعله بگذاريد و به تدريج دمای آب را افزايش دهيد٬ تا زمانی که درجه حرارت آب تا حدود ۳۰ درجه سانتیگراد بالا میرود٬قورباغه هيچ عملی انجام نمیدهد و تمامی نشانهها مبنی بر اين است که او از وضعيت خود بسيار هم راضی است.
با افزايش تدريجی درجه حرارت٬ قورباغه سستتر و سستتر میشود تا آنجا که ديگر قادر به بيرون آمدن از ظرف نمیباشد و علی رغم اينکه هيچ مانعی برای خروج از ظرف وجود ندارد٬ همان جا میماند تا در نهايت بپزد و بميرد.
چرا چنين اتفاقی میافتد؟ به خاطر اينکه ساختار درونی قورباغه به نحوی است که خطر را تنها در مواردی که اتفاقی ناگهانی در محيط اطرافش رخ میدهد٬تشخيص میدهد و نه در مواردی که خطر به صورتی آرام و تدريجی گسترش میيابد.
داستان خود شیفتگی
روزي نيكيتا خروشچف، نخست وزير سابق شوروي، از خياط مخصوصش خواست تا از قواره پارچهای كه آورده بود، براي او يك دست كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري ابعاد بدن خروشچف گفت كه اندازه پارچه كافي نيست. خروشچف پارچه را پس گرفت و در سفري كه به بلگراد داشت از يك خياط يوگوسلاو خواست تا براي او يك دست، كت و شلوار بدوزد. خياط بعد از اندازه گيري گفت كه پارچه كاملاً اندازه است و او حتي میتواند يك جليقه اضافي نيز بدوزد. خروشچف با تعجب از او پرسيد كه چرا خياط روس نتوانسته بود كت و شلوار را بدوزد. خياط كفت: "قربان! شما را در مسكو بزرگتر از آنچه كه هستيد تصور میکنند!"
داستان نعل خراب
قرنها قبل ميان دو قوم نبردي سخت و سر نوشت ساز، در گرفت. اين جنگ سر نوشت مردم مدافع و سرزمينشان را معين میساخت. آنها براي پيروزي بخت بالايي داشتند، زيرا سپاهي منظم و مجهز در اختيار داشتند. روز نبرد فرا رسيد. پادشاه شجاع سرزمين مدافع همراه سپاهش به قلب نيروهای دشمن تاخت و آنها را به عقب نشاند. اما ناگهان، پاي اسب پادشاه پيچ خورد و پادشاه را نقش زمين كرد. سپاهيان مدافع كه به شدت دچار هراس شده بودند. پا به فرار گذاشتند و در جنگ شكست خوردند. پادشاه مهاجم كه از بابت اين پيروزي شيرين بسيار خرسند بود. تلاش كرد تا علت پيروزي خود را دريابد. تا اين كه در حين بررسي اسب پادشاه دريافتند كه نعل يكي از پاهاي اسب درست كوبيده نشده بود و در اثر بر خورد با مانعي پادشاه را به زمين زده بود. نتيجه: قدرت استقامت يك زنجير، تنها به اندازه ضعيف ترين حلقه آن است. شما میتوانيد در يك رويداد مهم و سر نوشت ساز، تنها به علت ضعفي ناچيز و يا تداركي ضعيف بازنده شويد
داستان احترام به مهارت
كاديلاك يك آمريكايي در راه سفر به افغانستان خراب شد. هر كاري كرد نتوانست ماشين را دوباره روشن كند. سرانجام از مكانيكي كه سوار بر الاغي از آنجا عبور میکرد كمك خواست. او هم کاپوت ماشين را بالا زد و با چكش شش بار به سيلندر ماشين ضربه زد، بعد هم از آمريكايي خواست تا استارت بزند و ماشين روشن شد. آمريكايي پرسيد كه بايد چه مبلغي بپردازد. مكانيك گفت 100 دلار. آمريكايي با تعجب صورت حساب خواست. مكانيك گفت: 10 سنت به خاطر آن شش ضربه و 99 دلار و 90 سنت هم به اين خاطر كه فهميدم كه بايد به كجا ضربه بزنم.
ارزیابی شناختی: داستان پیرمرد بازنشسته
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش میرفت تا این که مدرسهها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف میزدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت میکردند و سرو صدای عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار میشد و آسایش پیرمرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچهها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچهها شما خیلی بامزه هستید و من از این که میبینم شما این قدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همین کار را میکردم. حالا میخواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی 10 دلار به هر کدام از شما میدهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید. »بچهها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببینید بچهها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمیتونم روزی 1 دلار بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ بچهها گفتند: «1 دلار؟ اگر فکر میکنی ما به خاطر روزی فقط 1 دلار حاضریم این همه بطری نوشابه و چیزهای دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم. » و از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد.
در روانشناسی سازمانی نظریهای توسط لئون فستینگر با نام «ارزیابی شناختی » ارائه شده است. بر اساس اين نظريه كه در آخرين سالهای دهه 1960 ارائه شده است پاداشهای بيروني باعث كاهش كلي سطح انگيزش ميگردد. بدين ترتيب اگر سازمان از پاداشهای بيروني به عنوان جبران عملكرد استفاده كند، پاداشهای دروني كاهش مييابد. به بيان ديگر اگر به فردي به ازاي انجام كار مورد علاقهاش پاداش داده شود، باعث ميگردد كه علاقه دروني يا ذاتي فرد به آن كار كاهش يابد؛ و در واقع، محركهاي بيروني جايگزين محركهاي دروني يا ذاتي شدهاند و بدين ترتيب انگيزه دروني از بين ميرود.
دخالتهای نادرست مدیران: داستان انگشت شکسته
یک روز مریضی با حالتی درمانده نزد طبیب رفت و به او گفت که بیماری عجیبی به جانش افتاده و هر جای بدنش را که فشار میدهد دردی عظیم و جانکاه او را فرا میگیرد و این درد آنقدر زیاد است که به گریه میافتد. نمیداند دچار چه نفرینی شده است که همه قسمتهای سالم بدنش ناگهان به این روز افتادهاند. طبیب با تعجب گفت: "این غیرممکن است که همه بخشهای سالم بدن ناگهان از کار بیفتند. " مریض با قیافه حق به جانبی گفت: "ببینید حتی وقتی لاله گوشم را هم فشار میدهم باز همان درد جانگداز فرا میرسد و مرا عذاب میدهد!" طبیب کمی بیمار را معاینه کرد و سپس با خنده گفت: "شما همه جای بدنتان سالم است. مشکل شما این است که انگشت اشاره دست شما شکسته و به همین دلیل هر وقت آن را روی بخشی از بدن خود، هر جایی که باشد قرار میدهید درد شدیدی را حس میکنید. ای کاش به جای اینکه به جان بدن خودتان بیفتید، انگشت خود را روی سنگ و خاک و در و دیوار میگذاشتید. فوراً میفهمیدید که مشکل در کجاست و بیجهت به بخشهای سالم بدن خود شک نمیکردید. "
نقش بسیاری از مدیران در سازمانها در بسیاری از موارد حکایت انگشت شکسته و عضو سالم است. مدیران جاهایی از سازمان را که دست میگذارند دردناک میپندارند، در حالی که دردی که حس میکنند ناشی از دخالت خود آنهاست. این را در بسیاری از تجربیاتم به طور ملموس مشاهده کردهام؛ بسیاری از کارکنان و مدیران میانی و پایین به خودی خود بسیار بهره وری و کارایی خوبی دارند و محصول با کیفیت خوبی نیز ارائه جامعه میکنند. حتی مسئولیتهای اخلاقی خود در سازمان را نیز به خوبی رعایت میکنند. اما به محض اینکه مدیر روی آنها دست میگذارد تا "بهره وری را ارتقا دهد" اوضاع را به هم میریزد.
در بسیاری از موارد دخالتهای مدیریتی موجب کاهش انگیزه کلی کارکنان میشود. این امر به ویژه در مورد کارکنان دانشی (دانشگران) صدق میکند. سازمانهای کنونی با کارکنانی سرو کار دارند که از نیروی فیزیکی خود استفاده نمیکنند بلکه از تواناییهای ذهنی خود برای سازمان ارزش میآفرینند. در هنگام برخورد با این افراد بایستی مدیران مراقب باشند که مانند انگشت شکسته عمل نکنند.
منبع : http://tasmim.blogfa.com
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 1:21 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
داستان مدیریتی
قبل از انجام هر کار راهکارهاي متفاوت را بررسي کنيم
ميگويند در کشور ژاپن مرد ميليونري زندگي میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و براي مداواي چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را به خود تزريق کرده بود اما نتيجه چنداني نگرفته بود. وي پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زياد درمان درد خود را مراجعه به يک راهب مقدس و شناخته شده میبيند. وي به راهب مراجعه میکند و راهب نيز پس از معاينه وي به او پيشنهاد کرد که مدتي به هيچ رنگي بجز رنگ سبز نگاه نکند. پس از بازگشت از نزد راهب، او به تمام مستخدمين خود دستور میدهد با خريد بشکههای رنگ سبز تمام خانه را با سبز رنگ آميزي کند. همینطور تمام اسباب و اثاثيه خانه را با همين رنگ عوض میکند.
پس از مدتي رنگ ماشين، ست لباس اعضاي خانواده و مستخدمين و هر آنچه به چشم میآيد را به رنگ سبز و ترکيبات آن تغيير میدهد و البته چشم دردش هم تسکين میيابد.
مدتي بعد مرد ميليونر براي تشکر از راهب وي را به منزلش دعوت مینمايد. راهب نيز که با لباس نارنجي رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که بايد لباسش را عوض کرده و خرقهای به رنگ سبز به تن کند. او نيز چنين کرده و وقتي به محضر بيمارش میرسد از او میپرسد آيا چشم دردش تسکين يافته؟ مرد ثروتمند نيز تشکر کرده و میگوید: " بله. اما اين گرانترین مداوايي بود که تاکنون داشته". مرد راهب با تعجب به بيمارش میگوید بالعکس اين ارزانترین نسخهای بوده که تاکنون تجويز کردهام. براي مداواي چشم دردتان، تنها کافي بود عينکي با شيشه سبز خريداري کنيد و هيچ نيازي به اين همه مخارج نبود. براي اين کار نمیتوانی تمام دنيا را تغيير دهي، بلکه با تغيير ديدگاه و يا نگرشت میتوانی دنيا را به کام خود درآوري.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 1:9 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
داسنتان مدیریتی
کلاه فروش
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت وخوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست. بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه هاي او را برداشته اند؛
فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم ازاو تقلید کردند. به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاه ها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد؛
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش را تعریف کرد وتاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگلی گذشت در زیر درختی استراحت کرد وهمان قضیه برایش اتفاق افتاد؛ او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت, میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش رابرروی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند؛
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از سرش برداشت و درگوشی محکمی به او زد و گفت: فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری ؟؟؟؛
نکته: رقابت سکون ندارد
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392ساعت 1:6 توسط سهندعلی اکبری | نظر بدهید
مطالب قدیمیتر
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
پیوندهای روزانهMIS
تولید محتوای الکترونیک
آرشیو پیوندهای روزانهنوشته های پیشیناردیبهشت 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
پیوندهاوبلاگ آقای بهروز صبوحی
وبلاگ مدیران جوان
گروه مدیریت دانشگاه آزاد واحد بناب
وبلاگ دکتر فرجوند
نشریات الکترونیکی دانشگاه تهران
اداره آموزش و پرورش میاندوآب
وبلاگ آقای محسن هدایتی
RSS
POWERED BY
BLOGFA.COM